کلاس اولی

فکر کنم اوضاع داره به حالت عادی برمیگرده!البته هنوزم نصف کارام میلنگه ها،اما بازم مثل اینکه خوش شانسی بهم رو آورده.نیشخند4شنبه رفتم انتخاب واحد کردم.15واحد به خوردم دادن اما بازم سریعترین انتخاب واحد عمرم بود خدایی!توی 10 دقیقه کارام کلا تموم شد و برگه برنامه کلاسها دستم بود داشتم بر میگشتم خونه!!

امروز هم ساعت 6 صبح پا شدم و بعد از یه صبحونه خوشمزه که پدر گرامی برام درس کرده بود آماده شدم و مثل کلاس اولی ها با بابام راه افتادم سمت مدرسهخیال باطلراس ساعت 7:45 خانم استاد سر کلاس حاضر بود(خیلی ظلمه استاد فیزیک زن باشهسبز)نصف کلاس هم دختر بودن و خودتون دیگه تصور کنید چه جو مسخره ای توی کلاس بود.پچ پچ های اعصاب خورد کن و ناز و عشوه های یخ واسه اساد واقعا حال بهم زن شده بود.ماشالله چند تا هم کلاسی دارم که سنشون 3 برابر سن منه حدودا!!خلاصه تا ساعت 9:30 وضعیتم یه چیزی تو مایه های دلپیچه شدید بود.بعدش هم که رسم فنی داشتیم که تنها درس نیمه تخصصی این ترمه!کلا انگار همه کارهای این دانشگاه یهویی انجام میشه،آخه استاد دژپرور(استاد رسم فنی مون)بنده خدا کلی شاکی بود که همین یه ساعت قبل کلاس گفتن که بیاد کلاس داره با ما و باید استاد این ترممون باشه!!!!تازه تصور کنید کلاس ترسیم فنی بدون آتلیه!!!بقول یکی از بچه ها بجای ترسیم نقشه روی کاغذ A3 باید روی همین میزای معمولی احتمالا نقشه هامون رو توی کاغذ A5 بکشیمنگران.در طول کلاس هم بیشتر گفتمان عمومی داشتیم تا درس اما مزیتش این بود که همه مذکر بودیم و کلی حال دادنیشخند.

کلاس بعدیم ساعت 3:15 هست و بنده تا اون زمان باید توی شهر ول باشم یا مشغول همین کافی نت باشم تا وقت بگذره.بعدش هم باید برم ایستگاه و برگردم خونه...

آهان راستی یادم رفت ادامه جریان معافی سربازیم رو بگم.الان توی مرحله استشهاد محلی و فامیلی هستم.یعنی 3نفر از اعضای فامیل و 2نفر از همسایه های محترم باید بیان شهادت بدن توی کلانتری که مدارکی که من ارائه کردم برای انجام کارای معافیم حقیقیه.اولش که نگفته بودن اعضای فامیل هم باید باشن و واسه همون 1 هفته کارم عقب افتاد.بعدش هم که شوهر خاله هام رو خواستم ببرم دیدم از وقتی که داییم به رحمت خدا رفت دیگه بیشتر از این دو نفر فامیل مذکر اصلی ندارم توی رشت!!واسه همین بازم دست به دامن نوید(پسر عموم)شدم و رفتم کلاچای دنبالش و بنده خدا رو که کلی هم حالش بد بود آوردم رشت...جونم براتون بگه که 5شنبه صبح باهمدیگه رفتیم کلانتری که برگه استشهاد فامیل رو کامل کنیم،از ساعت 8 صبح دم در کلانتری منتظر موندیم تا ساعت 10:30!!!!گفتن که جلسه هستش اون تو و وقت رسیدگی نداشتن قبلش!!!خلاصه بالاخره وقتش رو پیدا کردن و بترتیب شوهر خاله هام برگه رو پر کردن و شد نوبت نوید.همه برگه رو پر کرد که یهو آقاهه گیر داد که کارت معافی نوید رو ببینه!!حالا نوید هم مثل من دنبال کارای معافیش هست هنوز(البته اون دنباله پزشکیشه)خلاصه اینکه شانس آوردیم نوید رو با اون حالش اونجا به جرم سرباز فراری بازداشت نکردننگران.کار من هم که مثل همیشه عقب افتاد و انشالله فردا دوباره قراره بریم کلانتری به همراه اعضای محل که شهادت بدن(امیدوارم همسایه ها کارت پایان خدمت داشته باشننیشخند)

کلا دیگه عادت کردم که به انجام عادی کارهام امیدوار نباشم!دیشب هم که قسمت یازدهم سریال لاست رو دیدم و این ماجرای دنیا های موازی تو مخم بود داشتم به این فکر میکردم که اون همزاد بدبختم بیچارس که سرنوشتش مثل منه یا من بیچارم که سرنوشتم مثل اونه!!متفکر

بیخیاله اینا حالا....من گشنمه.میخوام برم ببینم ساندویچی های لنگرود در چه حدی هستن و یه حالی به شکم بدم.لبخند

شاید شب دوباره از کلاس بعد از ظهر هم نوشتم.

فعلا بای بای

/ 0 نظر / 6 بازدید