سلام آخر

ما بچه های شبایی هستیم که صدای بغضش همصدای عشقای نافرجام خودخواستس . شبایی که سیاهیش دله خدا رو هم میلرزونه . شبایی که بیخوابی شروعشه و عبادتش اشکاییه که از گونه میچکه به دامن خیس دشت دلتنگی .

ثانیه های پر دلتنگیمونو با تنهاییامون قسمت کردیمو سایمونم همدم شعرای سیاه و قرمز دلمون نشد . فشار لحظه ها پر بود از نگاه آدمایی که به چشم حقارت بهمون زل میزدن . آدمایی که یا نشکسته بودن یا شکستن جزو نباید های زندگیشون بود .

راز لبهای بستمونو نگاهمون فریاد میزد و سکوت غریبانه ی روزای بارونی زندگیمون و به هم میریخت . حرفایی نمیگفتیم که گفتنش "شاید" بود واسه پیدا کردن همزبون . نمیگفتیم که نشکنیم . اما دیدن و شکستن ...

سوختیم و هنوزم میسوزیم از گذشتنایی که موندن کلید نشکستنش بود و ناگفته هایی که گفتن درمون دردش بود . حالا دیگه فقط یه شعره که مرحم دلمون شده و لحظه هامونو روی چرخ زندگی سُر میده ، صدای ضربه های ثانیه ها که هر کدوم یه قدم جلوتر میبرتمون سمت رفتن برای آخرین بار ...

بودیم تا بگذریم

 

پ.ن : تو اوج خستگی روحی و روانی نوشتمش ، پس خودتون غلطاشو بگید درُس کنم .

/ 0 نظر / 11 بازدید