زندگی خاکستری

خاطره های روزهای خوب تنها دلیل صبر و ادامه دادن تو روزای بد و طاقت فرساست . اما آدمایی که میگن خاطرات خوب نداریم چیکار میکنن پس ؟ به نظر من که نمیشه کسی خاطره خوب نداشته باشه اما اگه خاطرات خوبش رو فراموش کرده باشه چی ؟ اینو مطمئنم که گاهی وقتا اینقدر اتفاق بد و ناجور توی زندگی میفته که اتفاقای خوب ممکنه از یاد بره ، اما همه اتفاقای خوب ؟

خاطرات بد و خوب هر کسی رو خودش میسازه و وقتی بحث از حالت شخصی به خوانوادگی یا دوستانه و نهایتا اجتماعی تبدیل میشه اونوقت هر شخص مسئول خاطرات خوب و بد کسایی که اطرافش هستن هم میشه . ذات هر شخص با ترکیب نوع تفکرش باعث بوجود اومدن اتفاقاتی میشه که توی ذهن افراد بصورت خاطره ثبت میشه . پس خاطره ها با شخصیت آدما ( طرز تفکر + ذات انسانی ) رابطه مستقیم داره . فکر میکنم نتیج گیری درستیه اما واسه من خیلی تلخه .

گاهی وقتا طبق تجربه های که راجع به اتفاق هایی که قبلا افتاده و کاملا بهش تسلط پیدا کردیم از دیگران انتظار واکنشی رو داریم که خودمون توی اون موقعیت انجام میدیم . ولی به هر دلیلی ممکنه شخص مقابل واکنش مورد نظر ما رو انجام نده و تجربه دوباره تکرار بشه . اینجاس که همیشه به این سوال میرسم که چرا آدما به تجربیات هم اعتماد ندارن و بعدش بلافاصه مشاجره های خودم و پدرم توی ذهنم جاری میشه و دنبال دلیل های خودم برای قبول نکردن نظر پدرم میگردم . اول شرایط سنی و زمانی من و پدرمه که باعث اصلی ترین تفاوت ها برای رد کردن نظرش به چشم میاد ، تصور هم نمیکنم که غلط باشه . بعدش از دید خودم پدرم رو توی موقعیتهایی که هستم بی تجربه میبینم ! یعنی ممکنه اونم مثلا توی درس خوندن تجربه داشته باشه اما درسی که اونهمه سال پیش اون میخوند و من الان دارم میخونم خیلی با هم فرق داره . البته مشاجره های من و پدرم مثاله و منظور اصلیم من نیست .

آدما خاطره های بدشون وقتی زیاد میشه تصمیمات عجیبی میگیرن ! خودمم ازین تصمیما زیاد گرفتم که خدا رو شکر زیاد عملی نشدن . ولی دلیل این تصمیما رو میل به فرار از خاطرات بد و جلوگیری از بیشتر شدنشون میدونم . البته همیشه این تصمیما رو اگه بعد از عملی شدن در نظر بگیریم خاطرات بدتری بوجود میارن .

توی این روزا خاطرات جالبی توی زندگیم داره ثبت نمیشه ولی توی این خاطرات بد یه خاطره خوب موند واسم و اونم این بود که پسر عموم که بعد از سربازیش تهران موند و مشغول به کار شد پیش دوستش رو بعد از حدود یک سال که نیومده بود خونمون آخر هفته پیش دوباره دیدم . ماشین خریده بود و با ماشینش اومده بود خونه ما دوباره . هم خوشحال شدم که دوباره دیدمش هم کمی دلم گرفت ! دو سال پیش با پیر عموهام یه جمع چهار نفره بودیم که شرارت و شیطنتون همه رو عاصی کرده بود و کلا هر وقت باههم دور هم جمع میشدیم شیطنتامون رو دوباره شروع میکردیم . ازون موقع تا حالا هر کدوممون سرمون گرم زندگی خودمون شده و دیر به دیر همدیگه رو میبینیم و دیگه هم فرصت نشده که چهارتایی دور هم جمع بشیم . میثم که جنوب ایران کار میکنه و هر دو هفته یه بار میاد شمال که هر وقت بشه بهش سر میزنم . نوید که آقای مخترعه و سرگرم پروژه های پر از ایده و نوآوریهاشه . نعیم هم که بعد اینهمه مدت دیدمش تهران مشغول کاره . الان که فکر میکنم میبینم دیگه هیچکدوممون اون پسرای شیطون گذشته که هر جا میرفتیم خوشیو خنده و شیطنت باهامون بود نیستیم و اینقدر سرگرم زندگی و کنار اومدن با سختیهاشیم که گاهی وقتا خوشی هم یادمون میره .

به یاد اون روزای خوش که خیلی خوب بود ولی خیلی زود گذشت ....

از راست به چپ: میثم - نعیم - نوید - سینا

/ 0 نظر / 12 بازدید