یه روز ، یه هفته ، یه ماه ، یه سال ...

چه حسه عجیبیه بعد از یه سال برگردی تو وبلاگ ببینی هیچ خبری نیس ، سوت و کور مثه یه کلبه چوبی متروک توی یه جنگل ...

دیواراش خزه زده و کنج سقف و روی پایه میزو صندلیش تار عنکبوت بسته ، یه سری خرت و پرت ولو شدن کف کلبه و کمداش بهم ریختس ، از سکوتی که توی کلبس گوش آدم یه صوت ممتد و ضعیف میشنوه و یه بعض غریبی میپره تو گلوی آدم ، هر طرفشو که نگا میکنی کلی خاطره جلو چشم آدم میاد و مثه فیلم از جلو چشمت رد میشن ، گاهی وقتا با صدای یه خاطره بر میگردی ببینی چی شده اما باز جلوی چشمت کهنگی و یه عالمه گرد و خاک نشسته روی خاطرات میبینی ...

خب به هر حال نمیشه نشست و تا آخر عمر زل زذ به وضعیت داغون این کلبه ی قدیمی و دوس داشتنی ، دیگه وقتشه یه دستی به سر و روش بکشم و آمادش کنم واسه یه عالمه خاطرات جدید .

/ 1 نظر / 23 بازدید
سادیسم مجازی

نوکرم! لینکت کردم داش سینا