بی پایان

نمیدونم چرا اینجوریه ، دنیا به این بزرگی ، اینهمه آدم ، اینهمه زندگی های مختلف ، اینهمه ماجرا ، اینهمه داستانهای خوب و بد ... همشون به غروب جمعه که میرسن کم میارن .

گاهی وقتا میشینم فکر میکنم چندتا آدم تاحالا روی این دنیای خاکی قدم گذاشته ، بعدش فکر میکنم اگه هر آدم یه عالمه خاطره خوب و بد تو زندگیش باشه ، اونوقت چندتا خاطره توی این دنیا بوجود اومده ، بعدش یادم میاد خیلی از آدما خاطراتشون مثه همه فقط شخصیتهای توی خاطره یا جاهایی که اتفاق افتاده خاطراتشون فرق میکنه ، اما خیلیام هستن که خاطراتشون منحصربفرده ، اصن خیلی آدما هستن که خودشون منحصربفردن ، آدمایی که منحصربفردن خودشون کلی تو خاطرات بقیه تاثیرگذارن ...

چقدر تاثیر خاطره ها تو زندگی آدما غم انگیزه ، مهم نیس خاطره ها خوب باشن یا بد ، اینکه باعث میشن دیدمون بهبعضی اتفاقا تکراری بشه ، اینکه بعد از چند دهه زندگی خسته میشیم از چیزایی که همش دارن تکرار میشن ... نمیخوام خوبیای تجربه داشتنو نقض کنم ، اما همه خاطره ها تجربه نیستن ، حتی تو تکرار بعضی اشتباه ها هم آدم چیزای جدید میتونه ببینه ، حتی از اشتباه کردن میتونه خوشحال بشه ، اما خیلی کم پیش میاد که کسی اینجوری بهش فکر کنه...

از توی همه خاطره های آدما تکراری ترین قسمتش تاریخ خاطره هاس... تاریخ سالش ، تاریخ ماهش ، تاریخ روزش کمتره اما جای اون روز توی هفته بیشتر یاد آدما میمونه ...

شنبه هایی که "چقدر خوب شد اینجوری هفتمون شروع شد" ، یا "اینم از شروع هفته که اینجوری شد" تا یکشنبه هایی که یا "چه خیر خوبی بود"توشونه یا "کاش اینطوری نمیشد" ، دوشنبه ها و سه شنبه ها و بعدش چهار و پنجشنبه ها هم میگذرن با خاطره های دلگرم و دلسرد کنندشون ، این وسط نقش جمعه از شروع صبحش تا وقتی شبش میرسه کاملا متفاوته .

از صبحش که شروع میشه نور زرد خورشید وقتی به صورت آدم میخوره واسه چند لحظه کاملا خستگی یه هفته رو با کل اتفاقاش از دل آدم بیرون میبره ، بعدش همه تصمیم میگرن یه جمعه خوب داشته باشن و تنها یا با هرکسی که دوروبرشونه خوش بگذرونن ، از وقتی به برنامه ریزی مشغول میشن دونه دونه خاطرات هفته میپیچه تو ذهنشون "یادم باشه اینکارو نکنم دیگه که بد نشه دوباره" ، "امروزم دوباره اونجوری بشه خوب میشه" ...

همینجوری مشغول میشیم و غافل میشیم ازین که باز دوباره داریم رو خودمون قضاوت میکنیم و آخرش باید منتظر محاکمه باشیم و ....

غروبش بالاخره سر میرسه و آدما میمونن و یه دل پر ... توی دادگاه روز جمعه همیشه همه محکومیم به یه دل پر از غصه و یه گلوی پر از بغض که تکلیفش هیچوقت معلوم نمیشه ...

داستان آدما و خاطراتشون و این دله پر و غروبهای قرمز و دلگیر جمعه هیچوقت تموم نمیشه ، اما کاش حداقل تکلیف اون دلای گرفته و اون بغضای بی هدف معلوم بشه...

/ 2 نظر / 28 بازدید
الی جون

[پلک][پلک] چه لطیفی تو [رویا]

ا-حیاتی

با سلام و خسته نباشید. مطالب متنوع و جالبی دارید . تنوع مطالب و ساده و بی غل و غش بودنشان برایم جالب بود ، دست مریزاد. به این وبلاگ هم سربزنید و نظر بدهید ( http://arayehazin.blogfa.com) . در صورت تمایل به تبادل لینک خیلی خوشحال خواهم شد وبلاگ مرا با نام " آذین آرایه " لینک کنید و در قسمت نظرات مشخصات لینک خود را خبر دهید. با آرزوی بهروزی روز افزون