دی

پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

حرف واسه گفتن زیاده و مثل همیشه وقت کمه

تا یک هفته دیگه میام و مینویسم .

 


آخرین پاییز دهه هشتاد

یکشنبه ۱۳۸٩/٩/٢۸

پاییز خاطره انگیزترین فصل همه سالهاست ، تو زندگی همه هم همینطوریه . این فصل رنگارنگ امسال برای آخرین بار توی دهه هشتاد تکرار شد و  انصافا جدا از اینکه زیاد خوش نگذشت اما در کل بد نبود .

ترم جدید دانشگاه که پر بود از مسیرهای جدید و پرفراز و نشیب واسه ادامه دادن . البته اساتید جدید که همه خوب بودن و چون اکثرا کم سن بودن خیلی با دانشجوها راه میان .  خود دانشگاه هم که هنوز همون محیط کوچیک و دبستانی همیشگی رو داشت ولی از این ترم کلاسهای بچه های مکانیک رو منتقل کردن یه جای دیگه که معروف شده به کلمبیا !!!

پاییز امسال تا همین الان دو بار رفتیم زیارت عیال !! بقول نوید خیلی ریسک میکنم جدیدا !! البته خوب به ریسکش می ارزید ولی کلا باید یکم ریسکام رو بیشتر کنترل کنم

زیاد وقت نمیکنم بیام اینترنت و وبلاگ رو آپدیت کنم ولی همین ماهی یه بار رو حتما میام و هرچی به مغزم رسید مینویسم . اتفاق زیاد افتاده بود این چند وقت اما فعلا در همین حد فکر میکنم برای وبلاگ کافی باشه .

پایان ترم داره نزدیک میشه و کلی درس و کارای عقب افتاده مونده رو دستم . امیدوارم برسم به همشون یه سر و سامونی بدم . آخه همه معمولا توی اوقات فراغتشون میرن سراغ کارای جانبی و این حرفا اما من اصلا همچین آدمی نیستم و از هر فرصتی واسه تفریح استفاده میکنم . اصلا عادت خوبی نیست ولی هنوز نتونستم ترکش کنم .

 

پ.ن١ : چقدر صابخونه ها مهربون شدن این روزا !!!

پ.ن٢ : این FASB دومین باره که توی متنهایی که ترجمه میکنم داره تکرار میشه اما هنوز نفهمیدم دقیقا چیه !!! هر چی هست خدا ذلیلش کنه که اینقده متنهاش قلمبه سلمبس .

پ.ن٣ : عجب شب چله ای بشه امسال !!

پ.ن۴ : مرسی از همه اونایی که امسال هم به یادمبودن و تولدومو تبریک گفتن .

 


دیگه هرچی توی این آبان ماه بود رو توی تیتر خلاصه کردم و گفتم . فکر نکنم چیزی از قلم افتاده باشه .

شرمنده که نیستم و نمیتونم زود به زود آپ کنم . درگیری زیاده این روزا . امیدوارم وقت بشه و بازم بشه نوشت یه روزی ...

 


تیتر این پست آخرین جمله از فیلمی بود که امشب دیدم و بغضمو ترکوند . دقیقا یک سال میگذره از آخرین روزایی که زندگی دانشجوییمو توی طبس تموم کردم . روزای خوب و بد پر از خاطره و پر از دوست و رفیقهایی که الان ازشون هیچ خبری ندارم . میدونم تا حالا هرکدوم هزار بار سراغمو گرفتن و من بی معرفت جوابی ندادم . گذر این روزگار لعنتی هرچقدر هم تلخ باشه بازم شیرینیه لحظه های دوستانه رو از ذهن آدما پاک نمیکنه . دوستانه هایی که تو خوشی و غم استمرار داشت و حتی ذره ای هم کم نمیشد . توی اون بیابون بی سر و ته خاطراتی توی ذهنمه که گاهی از غصه از دست دادنشون اشکم در میاد و گاهی از غصه یادآوریشون ...

امشب بعد از یه گفتگوی نه چندان محبت آمیز و معمول با عیال وقتی دلم خیلی گرفته بود و با از همه چی بریده بودم چشمم افتاد به فیلم جشن فارق التحصیلی دانشجوهای ورودی ٨٣ دانشگاه آزاد طبس . چقدر خاک روی جلد قشنگش که سعید کهربای با اونهمه ابتکار و هزینه درستش کرده بود نشسته بود . زودی از کمد برش داشتم و تمیزش کردم . از همون لحظه که پشت قابش رو نگاه کردم و ردیف اسم همه دوستام که تو درست کردن این فیلم هفته ها با هم بی خوابی کشیدیم جلوی چشمم اومد بغض خیلی غریبی گلومو گرفت .

مثل یعقوب که مشتاق دیدن یوسف بود دلم داشت واسه دیدن دوباره اون لحظه ها پر میزد . زود دیسک رو توی درایو گذاشتم و منتظر شدم تا اجرا شه . با اینکه ثانیه به ثنیش رو موقع تدوینش هزاران بار دیده بودم اما مثه اونایی که هنوز ندیدنش ذوق داشتم و واسم تازه بود . تیتراژ اول که از امازاده ( اولین جایی که بعد از ورود به طبس به چشم همه میخوره ) شروع شد و همون مسیر تکراری و پر از خاطره تا دانشگاه رو توش گنجونده بودیم رو دو بار دیدم  . بعدش صدای گرم احمد نعیمی و شوخی های بانمک و دوستانش ... شینطت های سامان ... کلیپهای طنزی که واسه قبل مراسم آماده کرده بودیم و نهایتا تشکر های دوباره احمد و شروع مراسم ...

تمام مراسم عادی و شاد و با کلی خاطره برگزار شد اما بعد اون سه ساعت توی بیست دقیقه خاطره های واسه اعضای اون سالن بوجود امود که هیچکدومشون هرگز فراموش نمیکنن . اون لحظه ها خاطرات چهار سال دوستی و زندگی دانشجویی و کلی خاطرات دیگه رو توی چندتا کلیپ روی سن پخش کردن . اولش یه کلیپ شوخی بود که از عکسهای خنده دار و با نمک بچه ها درس کرده بودیم کلی خاطره بعدش توی ذهن همه جمع شده بود چند دقیقه بعدش که از محری های مراسم تقدیر کردن مراسم به آخرین لحظه هاش رسیده بود و احمد ( که خودش مجری مراشم بود ) کلیپی رو برای خداحافظی از چهار سال که فقط ازش خاطره مونده رو معرفی کرد . صحنه هایی پر از دوستی و فوق العاده زیبا که روش آهنگ "سلام آخر - احسان خواجه امیری" میکس شده بود همه اعضای سالن رو مغموم کرد . بعد از کلیپ احمد از یکی از بچه های معدن که توی راه دانشگاه تصادف کرده بود و فوت کرده بود یاد کرد و بعدش یه خداحافظی پر از بغض ...

موقع میکس این مراسم که حدودا ١ماه بعد از خود مراشم انجام شد کلی عکس از پایان مراسم داشتیم و اونهمه اشکها و لبخند هایی که هیشکی ندیده بود . تصمیم گرفتیم اونم آخر فیلم اضافه کنیم و نهایتش هم آهنگ "خداحافظ - امیر علیزاده" رو روش اضافه کردیم . واسه تیتراژ آخرش یه عکس از خوشنویسی الیاس فرزانه گذاشتیم که تیتر همین پست گذاشتمش و آهنگ زیبای "غمگسار - همایون شجریان" رو هم ضمیمه متنش کردیم و همه اینها نهایتا دلیلی شد که امشب بعد از یک سال بغضم برای طبس و خاطاتش بشکنه ...

پ.ن : چه غریب ماندی ای دل      نه غمی نه غمگساری

          نه به انتظار یاری             نه ز یار انتظاری

 


as bad as me

دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸

سلام

فکر کنم دیگه ١ ماه شد که هیچی ننوشتم ، نه؟ از یه طرف که امتحانا و دردسراش نمیذاشت . از یه طرف هم که پدر و مادر عزیز دوباره رفتن سفر حج و خونه زندگی و گذاشتن دست بنده ! حالا خونه داریش اصلا مشکلی نبودا ، این آبجی کوچیکه رو با خودشون میبردن خیلی خوب میشد نیشخند

ازینا گذشته دیدار مجددی با عیال گرامی داشتیم و دیگه خودش دلیل کامل و واضحیه که چرا اینهمه مدت نبودم خیال باطل ایندفعه خیلی خاطره انگیز تر از قبل بود واسه همین تحمل دوباره اینهمه دوری خیلی سختتره ناراحت اما دیگه چه میشه کرد . باید بسوزیم و بسازیم .

سفر پدر و مادرم که خیلی جالب شد کلا ! برای بار دوم بود که میرفتن اما مادرم که کلا عشق مذهب و این حرفاس در حدی ذوق داشت که انگار دفعه اوله !!! پدرم اما کاملا تئوری سفرش برای بار دوم مثل من بود و فقط به بازار و خرید فکر میکرد عینکخلاصه 4 تیر ماه تشریف بردند و 12 روز بعد با دست پر برگشتند . البته چشمتون روز بد نبینه شدیدا هم سرما خورده بودند هر دوشون هنوزم خوب نشدن نگران

حاج آقا ما که کلا از وقتی یادم میاد واسه همه عمو ابی بودش کلی خرید کرده بود و این عربهای بی انصاف هم هر چقدر میتونستن همه چی رو گرون تر فروخته بودن به این حاجی های ایرونی . البته کسایی که پدرم رو میشناسن میدونن که پدرم توی خرید چه بلایی سر فروشنده میاره . واسه همین خیالم راحت بود که اگه جایی سرش کلاه بره جای دیگه به اندازه کافی تخفیف میگیره ! فقط در همین حد بگم که یه جا یه جنس 900 ریالی (واحد پول عربها) رو خرید 400 ریال !!!! (تخفیف گرفت بقیه رو)

از کل خریدهای این 2 تا حاجی یه عالم لباس تو خونه ای نصیب من شد و یه ساعت که تا حالا مارکش رو جایی ندیده بودم اما همه میگن خیلی معروفه !!

دست حاج آقا درد نکنه که یه دوربین عکاسی هم گرفت و خلاصه منم که عشق عکاسی الان از وقتی اومدن دارم چپ و راست از در و دیوار و همه جا عکس میگیرم نیشخند

یه اتفاق خوب هم قراره امروز بیفته و اونم اینه که بعد از حدودا 1 ماه که درایو نوری سیستمم سوخته بود امروز دارم یکی دیگه میخرم و امیدوارم این یکی دیگه خوب کار کنه و به این زودیا مجبور به تعمیر یا تعویضش نشم .

توی این مدت که نبودم یه سزیال دیگه رو شروع کردم که الان دیگه آخراشه (فرار از زندان) اینم مثل همه سریال های خارجی پر محتوا و زیباست و خدا رو شکر تموم شده و دیگه مجبور نیستم منتظر بمونم تا هر هفته یه قسمتش پخش بشه و دانلود کنم و این حرفا . . .

الان میخوام برم دنبال درایو و خرید و اینکارا ، سعی میکنم ازین به بعد که بیکارم بیشتر بنویسم مژه البته گفتم سعی میکنم . اگه نشد دیگه تقصیر من نیستاچشمک

 


یعنی چی میشه؟

یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٦

امروز صبح امتحانام تموم شد . شنبه هم مامان و بابا رفتن حج برای بار دوم ! برای این چند روز برنامه زیاد ریختم اما معلوم نیس بشه یا نشه ...

مدتیه دیگه دل و دماغ نوشتن ندارم . کلا مفیدترین حرکتم توی اینترنت شده همون تراوین کوفتی و خوندن اخبار روزانه جام جهانی !

پ.ن : میدونی بعضی از کارات هیچوقت یادم نمیره ؟

 


Finally it's Over

شنبه ۱۳۸٩/۳/۱

یه هفته پر از اعصاب خوردی بالاخره گذشت ، فکر هم نمیکنم بجز عیال کسی از دستم ناراحت شده باشه . آخه واسه هرکی فیلم بازی کنم دیگه واسه اون که نمیشه فیلم بازی کنم . طرح های رسم فنی هم همشون موندش واسه این هفته (خدا به دادم برسه! )

کلا کار مثبتم توی هفته پیش سریال دیدن بود فقط !! فرار از زندان که فصل اولش رو کامل دیدم . یه سریال دیگه هم به اسم Spartacus دانلود کردم . واقعا توی تمام سریالهای سبک جنگی-تاریخی که دیدم اینیکی بینظیره . تا الان یک فصل از این سریال پخش شده و متاسفانه وقتی فیلمبرداری فصل دومش شروع شده بازگر نقش اول سریال سرطان گرفته و فیلمبرداری موقتا متوقف شده .(آدم بدی به نظر نمیاد ، خداکنه خوب شه سریال رو هوا نمونه !! )

سیک سریالش از فیلم 300 الگوبرداری شده اما داستانش مثل اون فیلم چرت و پرت نیست . من قبل از این سریال Rome رو هم دیده بودم که توی همین سبک ساخته شده بود و اون هم در نوع خودش فوق العاده بود اما فرقشون با هم اینه که Rome داستان گرا تر بود و spartacus به جلوه های ویژه و کیفیت تصویریش بیشتر اتکا داره . البته داستان زندگی یه گلادیاتور اونم spartacus خودش خیلی زیباست اما به پای Rome نمیرسه .واسه دانلود سریال و فیلمایی که خودم دانلود کردم یه وبلاگ زدم و هر فیلم یا سریال یا حتی کلیپی که خوب باشه میزارم اونجا . اینم آدرسش

این هفته باید برنامه ریزی کنم واسه خرید یه DVD Writer جدید . این قبلیه دیگه  نفسهای آخرشه . موندم چه مارکی بگیرم که خوب باشه و درس کار کنه و مثه این یکی بعد از 2 سال جا نزنه . دوستام یکیشون که تو کار Write  و این حرفاس بهم گفت دو سه تا مارک رو که خودش 5-6 ساله استفاده میکنه معرفی کرد گفت اینا خوب هستن و واسه من خیلی خوب کار کردن اینهمه سال . من اون موقع حواسم نبود که کلا چند سالیه همه جنس های توی بازار عوض شدن و حتی بهترین مارک ها هم دیگه بدرد نخور شدن و دیگه مثه سابق نیستن ! شما پیدا کنید پرتغال فروشه رو !!

امروز حسه کلاس رفتن با اون موجودات IQ تعطیل رو نداشتم . واسه همین اومدم کافی نت یه پست بذارم و بعدش زنگ بزنم به میثم (پسر عموم ) و بیدارش کنم و برم پیشش تا بعد از ظهر یکم گپ بزنیم شاید اعصابم آرومتر بشه و این هفته مثل هفته قبل بد نباشه .

پ.ن.1 : یادته گفتم نذاز یه بار دیگه تکرار شه ولی یکی دیگه هم ... ؟اما من هم کاریو که میخواستم انجام بدم دیگه نمیتونستم انجام بدم ... امیدوارم دفعه پنجمی نباشه دیگه ...

پ.ن.2 : LOST ends this week . i hope it ends Happily . three characters are dead so far . the fact is that all of them were asians

 


سفر

سه‌شنبه ۱۳۸٩/٢/۱٤

بالاخره بعد از 5-6 ماه برنامه ریزی مسافرت مهمی که قرار بود برم و نمیشد داره اتفاق میفته و امشب ساعت 11 بلیط گرفتم که راه بیفتم . از خود راضی

دیروز هم تولد آبجیم بود و هم به مناسبت روز معلم قرار بود واسه مامان جان کادو بگیریم (از وقتی یادمه معلم بوده هنوزم بازنشست نشده ، ماشالله پشت کار ! ) ماجرایی داشت اون کادو گرفتن هامون که وقتی واسه عیال تعریف میکردم منهدم شده بود از خندهخجالتبه کارای عجیب غریب من عادت کرده دیگه بنده خدا .

امروز عصر کلاس اخلاق اسلامی داریم . انقدر این استاد خوبه که حاضرم هر جلسه امتحان باشه اما درس نده و با بچه ها بحث نکنه . اصلا من نمیدونم چه اصراری داره به بحث کردن ! همیشه هم حرف خودشو میزنه و اصلا نمیزاره کسی حرفشو کامل بزنه ها ، اما شدیدا تاکید میکنه که باید سر کلاس بحث و گفتگو راجع به درس باشه (اونم چه درس شیرینینگران)

مسافرت امشب و محبت یکی از همسایه هامون توی این بازی تراوین باعث شد تا تصمیم بگیرم اکانتم رو توی این سرور هم حذف کنم . به سلامتی تا 60 ساعت دیگه حذف میشه اکانتم کلا . البته من که خودمو میشناسم . به محض اینکه برگردم توی سرور 10 دوباره اکانت میسازم و ...نیشخند

راستی من راجع به پسر هام هنوز اینجا چیزی ننوشتم نه؟!نیشخندعیال که دل خوشی از این 3تا نداره اما بعدا مفصل راجع بهشون توضیح میدم که 3تا گل پسرام کیا هستن(چیا هستن) فعلا همین قدر بدونید که 3تا هستن کافیهمژه

توی پست بعدی احتمالا عیال هم مینویسه اگه شرایطش جور بشه . خودم هم به احتمال زیاد سفر نامه مینوسم . اما باز هم باید شرایطش جور بشه . الان هم گشنمه هم بازم کارهای دانشگاه چندتایی مونده که باید انجام بدم . فعلا با اجازه مرخص میشم و بعدش هم که تا جمعه نیستم . تا من میام مراقب خودتون باشید چشمک

 


استاد جون من بیخیال

شنبه ۱۳۸٩/٢/۱۱

آقا این درس رسم فنی خداییش تا قبل امروز خیلی درس شیرین و دلچسبی بود به نظرم ، اما امروز سر کلاس چندتا از برو بکس که کارمند هم هستن و تقریبا هم سن بابابزرگ من میباشند نقشه هاشونو نیاورده بودند و استاد گرامی جناب آقای "دژپرور" محبت کردند و دهن ما رو به صورت کلی و تمام وقت آسفالت کردند و واسه هفته بعد به اندازه یه ترم کامل نقشه سپردن که بکشیم و آماده کنیم جلسه بعد تحویل بدیمگریه

البته نقشه هاش خیلی آسونه ها ، اما منه بیچاره که از سه شنبه قراره برم مسافرت تا جمعه دهنم سرویس میشه توی 2-3 روز باقیمونده به جای هماهنگی های مسافرت بشینم نقشه ترسیم کنمکلافه

راه نداره هیچ رقمه یه بار یه دانشجو حال استاد رو اینجوری بگیره،نه؟شیطان

دیشب هم همزمان که با عیال محترمه چت مینمودیم داشتم نقشه هامو کامل میکردم که تا کارام تموم شد دیدم ساعت 4 شده و من هنوز نخوابیدم ! ساعت 6 هم پدر گرامی بنده رو به فجیع ترین شیوه غیر فیزیکی بیدار کرد و رفتم دانشگاه و 1 ساعت پیش برگشتم . الانم دارم از خواب آلودگی تقریبا بیهوش میشمخمیازهبا اجازه میرم یه ناهاری بزنم و بعدش بکپم تا عصر یه چرتی بزنم و بعدش نقشه بکشمنگران

پ . ن : پیشنهاد میکنم این پست رو با موزیک متن فیلم ماموریت غیر ممکن 2 بخونید!

 


انتظار

پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/٩

بالاخره امروز صبح کارای معافی سربازیم تموم شدنیشخندجناب سروان "باخدا" گفتن که برم خونه و منتظر بمونم تا کارت معافی رو پست بیاره دم در خونه . یه ماجرای تقریبا بدی هم که پیش اومده بود یه مدتی ، حل شدش دیشب و از اون جهت هم خیالم تا حدی راحت شدش . این هفته که داره میاد سه شنبش یه مسافرت در پیش دارم که خیلی وقت بود واسش برنامه ریخته بودم . فقط خدا کنه مشکلی پیش نیادنگران

از شنبه یه سرما خوردگی خیلی خفن داشتم که باعث شد 3تا از کلاسهامو تا امروز از دست بدم . اما امروز غروب حتما باید برم کلاس بعدیمو ، چنکه جلسه اوله و از اون مهمتر اینکه تنظیم خانواده داریممژه

5تا نقشه رسم فنی هم دارم که واسه شنبه باید آمادشون کنم ، احتمالا تا غروب اونا رو هم میکشم .

یه شرکت محصولات الکترونیکی جدید پیدا کردم که چیزای جالبی داره و کیفیتش هم بد نیست . امروز رفتم توی سایش و دیدم کاتالوگش خیلی باحاله ، گفتم لینکش رو اینجا بزارم که شما هم ببینید . یه سری از محصولاتش توی ایران هم قابل خرید هست اما خود شرکت مستقیم توی ایران نمایندگی نداره هنوز .

گشنمه ، میرم یکم خرت و پرت بخورم . اگه بازم حس نوشتن داشتم میام مینویسم . فعلابای بای

 


کلاس اولی

شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱

فکر کنم اوضاع داره به حالت عادی برمیگرده!البته هنوزم نصف کارام میلنگه ها،اما بازم مثل اینکه خوش شانسی بهم رو آورده.نیشخند4شنبه رفتم انتخاب واحد کردم.15واحد به خوردم دادن اما بازم سریعترین انتخاب واحد عمرم بود خدایی!توی 10 دقیقه کارام کلا تموم شد و برگه برنامه کلاسها دستم بود داشتم بر میگشتم خونه!!

امروز هم ساعت 6 صبح پا شدم و بعد از یه صبحونه خوشمزه که پدر گرامی برام درس کرده بود آماده شدم و مثل کلاس اولی ها با بابام راه افتادم سمت مدرسهخیال باطلراس ساعت 7:45 خانم استاد سر کلاس حاضر بود(خیلی ظلمه استاد فیزیک زن باشهسبز)نصف کلاس هم دختر بودن و خودتون دیگه تصور کنید چه جو مسخره ای توی کلاس بود.پچ پچ های اعصاب خورد کن و ناز و عشوه های یخ واسه اساد واقعا حال بهم زن شده بود.ماشالله چند تا هم کلاسی دارم که سنشون 3 برابر سن منه حدودا!!خلاصه تا ساعت 9:30 وضعیتم یه چیزی تو مایه های دلپیچه شدید بود.بعدش هم که رسم فنی داشتیم که تنها درس نیمه تخصصی این ترمه!کلا انگار همه کارهای این دانشگاه یهویی انجام میشه،آخه استاد دژپرور(استاد رسم فنی مون)بنده خدا کلی شاکی بود که همین یه ساعت قبل کلاس گفتن که بیاد کلاس داره با ما و باید استاد این ترممون باشه!!!!تازه تصور کنید کلاس ترسیم فنی بدون آتلیه!!!بقول یکی از بچه ها بجای ترسیم نقشه روی کاغذ A3 باید روی همین میزای معمولی احتمالا نقشه هامون رو توی کاغذ A5 بکشیمنگران.در طول کلاس هم بیشتر گفتمان عمومی داشتیم تا درس اما مزیتش این بود که همه مذکر بودیم و کلی حال دادنیشخند.

کلاس بعدیم ساعت 3:15 هست و بنده تا اون زمان باید توی شهر ول باشم یا مشغول همین کافی نت باشم تا وقت بگذره.بعدش هم باید برم ایستگاه و برگردم خونه...

آهان راستی یادم رفت ادامه جریان معافی سربازیم رو بگم.الان توی مرحله استشهاد محلی و فامیلی هستم.یعنی 3نفر از اعضای فامیل و 2نفر از همسایه های محترم باید بیان شهادت بدن توی کلانتری که مدارکی که من ارائه کردم برای انجام کارای معافیم حقیقیه.اولش که نگفته بودن اعضای فامیل هم باید باشن و واسه همون 1 هفته کارم عقب افتاد.بعدش هم که شوهر خاله هام رو خواستم ببرم دیدم از وقتی که داییم به رحمت خدا رفت دیگه بیشتر از این دو نفر فامیل مذکر اصلی ندارم توی رشت!!واسه همین بازم دست به دامن نوید(پسر عموم)شدم و رفتم کلاچای دنبالش و بنده خدا رو که کلی هم حالش بد بود آوردم رشت...جونم براتون بگه که 5شنبه صبح باهمدیگه رفتیم کلانتری که برگه استشهاد فامیل رو کامل کنیم،از ساعت 8 صبح دم در کلانتری منتظر موندیم تا ساعت 10:30!!!!گفتن که جلسه هستش اون تو و وقت رسیدگی نداشتن قبلش!!!خلاصه بالاخره وقتش رو پیدا کردن و بترتیب شوهر خاله هام برگه رو پر کردن و شد نوبت نوید.همه برگه رو پر کرد که یهو آقاهه گیر داد که کارت معافی نوید رو ببینه!!حالا نوید هم مثل من دنبال کارای معافیش هست هنوز(البته اون دنباله پزشکیشه)خلاصه اینکه شانس آوردیم نوید رو با اون حالش اونجا به جرم سرباز فراری بازداشت نکردننگران.کار من هم که مثل همیشه عقب افتاد و انشالله فردا دوباره قراره بریم کلانتری به همراه اعضای محل که شهادت بدن(امیدوارم همسایه ها کارت پایان خدمت داشته باشننیشخند)

کلا دیگه عادت کردم که به انجام عادی کارهام امیدوار نباشم!دیشب هم که قسمت یازدهم سریال لاست رو دیدم و این ماجرای دنیا های موازی تو مخم بود داشتم به این فکر میکردم که اون همزاد بدبختم بیچارس که سرنوشتش مثل منه یا من بیچارم که سرنوشتم مثل اونه!!متفکر

بیخیاله اینا حالا....من گشنمه.میخوام برم ببینم ساندویچی های لنگرود در چه حدی هستن و یه حالی به شکم بدم.لبخند

شاید شب دوباره از کلاس بعد از ظهر هم نوشتم.

فعلا بای بای

 



قالب وبلاگ